دقیقا مث کتاب سهراب ک خرید وهنوزم بعد دو سال یاد کتابم میفتم از خوشی میمیرم 
اصن عاشق کتابم
تاااااازه از شمالم خرید کردم یه چن تایی ولی از بین همه اونا یه تیشرت پسرونه خریدم ک خیلی میدوسمش
کلا یه چیزی ک دوس داشته باشم بخرم و بعد برام بخرن ذوق مرگم میکنه حتی اگه خیلی کوچیک و بی ارزش باشه
خیلی خوشحالم ک خیلی پولدار نیسیم
معمولی بودن خیلی بهتره
پولدار ک باشی همه چی دراختیارته دیگه واسه خرید هیچی ذوق زده نمیشی
خوشحالم ک همین خوشیای کوچولو رو دارم :)
خدایا شکرت واسه همه چی :)
چقدر بده بعضی وقتا کسی رو پیدا نکنی ک یکم براش حرف بزنی و اون فقط گوش بده
دیشب یهو یاده قبلنا افتادم چقدر خوب بود
دوسال پیش چقدر شادتر بودم :)
قهقه های از ته دلم
پاییزش ...بارونش...خنده هام ...دیوونه بازیام...کلا زندگیمون بهتر بود ...همه بهمون حسودی میکردن...ب رابطه من و بابام حسودی میکردن
هرجا میرفتیم میگفتن چقدر جوونه نمیخوره بابات باشه میخوره داداشت باشه
چه اتفاقایی افتاد توی این دوسال ک یهو بابام انقدر پیر شد...خیلی وقته باهم تا صب نمیشینیم فیلم ببینیم
خیلی وقته مث قبل باهم نمیشینیم بازی کنیم
خیلی وقته خیلی کارا رو انجام ندادیم
مامان ب مرز افسردگی رسید
خدایا از این دوسال زندگیم متنفرم
البته کم کم دارم کاری میکنم همه چی مث قبل بشه امیدوارم بتونم :)
برچسب:
نویسنده: هستی شاکری