هی میگفت خواهرجون تو کلی قبلا فیلم ترسناک میدیدی میارم باهم ببینیم و هی من میگفتم نمیخواد من دیگه نمیبینم
از دراومد گفت خواهرجون دادم دوستم ریخته تو فلش ولی میخوام با محمد نگاه کنم
منم سریع گفتم خب بذار ببینیم
تا جای پرهیجانش رسید یهو مامانم اومد کلی دعوامون کرد (البته بیشترمنو خیر سرم خواهربزرگترم ) این روزا هم ک ب شدت ترسو شدم
گفت تو همینجوری میگی من میترسم بعد نشستی اینم داری نگاه میکنی
بهش حق میدم
ولی خب چه کنم ک فیلم کلا خیلی میدوسم
1 اینو دیدم این 2شه تازه اومده
دیشبم ک مثلا رفته بودیم مهمونی من اونجا نشستم واسه دخترداییم ک تازه امسال رفته کلاس اول دوتاکاردستی درست کردم و رنگ زدم و...
ولی چه حس خوبی داش
خیلی وقته نقاشی نکردم
باید دوباره نقاشی بکشم... آرومم میکنه
برچسب:
نویسنده: هستی شاکری